ماجرای یک اتوبوس شهری در آخرین روزهای سال1387
سلام با یک معمای دیگه در این شب چهارشنبه سوری چطورید؟ 

توی خیابونهای شلوغ و پرازحام شهر در این روزهای آخر سال مشغول رانندگی اتوبوس هستید،
در اولین ایستگاه دو تا از مسافرهاپیاده میشوند و بجای اونها هفت نفر دیگه سوار میشن.
درایستگاه بعدی غیر از پیرمردی که یک عصای چوبی داشت و سوار شد چهار نفر دیگه هم پیاده میشوند که یکی بجای بلیط پول پرداخت میکنه.
در سومین ایستگاه که جلوی یک کلانتری بود پنج دانش آموز سوار میشوند و کسی بجز یک سرباز و یک متهم که با دستبند به هم بسته شده اند پیاده نمیشه.
در ایستگاه چهارم موقع پیاده شدن پیرمرد، صدای انفجار ترقه ای که چند نفر ×××
اون نزدیکی ترکوندند باعث میشه تعادل پیرمرد بهم بخوره و اگر کمک راننده نبود ممکن بود از پله های اتوبوس بداخل جوی آب بیفته
.البته صدای ناسزاهای مسافران به سمت اون چند نفر هم با پیرمرد از اتوبوس بیرون رفت
.خوب دوست من! بلاخره اتوبوس به ایستگاه آخر رسید شما پیاده نمیشید؟

قبلش بفرمایید که: چشمان راننده اتوبوس چه رنگی بود؟

برای اینکه معما جذابیت خودش رو برای بقیه دوستان رهیار از دست نده ،اگر خواستید جواب رو بگین لطفاً خصوصی بفرستید.مطمئن باشید اگه جوابتون درست باشه بعداً در روزنامه های کثیرالانتشار اعلام خواهد شد
(منظور معمای بعدی رهیار بود)طبقه بندی: معما و سرگرمی،
برچسب ها: اتوبوس، چهارشنبه سوری،





یک ماشین پلیس با سرعت
حساب کنید با همین سرعتی که دو ماشین در حال حرکت هستند چند دقیقه طول میکشه تا پلیس بتونه به ماشین راننده متخلف برسه و اون رو دستگیر کنه؟
)وقتی با اون نگاه پر جذبه شون بهم چش غره رفتند دوباره خاطرات کلاس های دبیرستان آزادی برام زنده شد.

فکرکنم صورت مسئله رو اشتباه گفتین ها
پولداری و بدبختی؟؟ تا جایی که یادمونه می گفتند بی پولیه و هزار درد بی درمون
فهمیدم که حرف بی ربطی زدم
مگه میشه ایشون سئوال بی ربطی بپرسند؟


