
لطفاً نام داستان امروز رهیار را شما تعیین کنید 

در جزایر قناری اقیانوس آتلانتیک، جزیره کوچکی به نام پاپاتیس وجود دارد. روزی ، دو اسپانیائی به نام های لامیدو و فرس بودند در سفر دریایی شان به طوفان بر می خورند و کشتی آنها در کنار جزیره پاپاتیس متوقف می شود. لامیدو و فرس فروشنده در و قفل ضد سرقت بودند و کشتی آنها هم پر از این کالاها بود. آن دو نفر بسیار ناراحت شدند و چون دیدند کالاهایش در اثر نفوذ آب دریا به تدریج خراب می شود، تصمیم گرفتند در همان جزیره کوچک، تجارتشان را شروع کنند.
اما هر چه تلاش کردند، بعد از سه روز هیچ مشتری برای کالایشان پیدا نشد. در واقع ساکنان این جزیره اصلا از در استفاده نمی کنند؛ تا چه برسد به قفل. همه لوازم زندگی آنها از جمله غذا و خوراک به طور مساوی توزیع می شود و هر خانواده غذاهای یکسانی می گیرد. آنها به کالاهای لامیدو و فرس نگاه هم نکردند و آنها را رد کردند. آن دو اسپانیایی در این شرایط بسیار مایوس شدند تا این که روزی لامیدو فکری کرد.
لامیدو و فرس پیش از طلوع خورشید، همه ساکنان جزیره را صدا کردند تا در میدان جمع شوند و بعد شروع به تقسیم ران گوسفند بین آنها کردند. لامیدو به هر کسی که جلوی او می ایستاد، چهار ران گوسفند می داد، اما فرس فقط یک ران گوسفند به مراجعانش می داد. سه روز گذشت و زندگی مردم جزیره پاپاتیس مثل گذشته آرام می گذشت، تا این که در روز چهارم، بعضی ها پیش لامیدو و فرس آمدند و درباره درها و قفل های ضد سرقت شان سئوال کردند. در عرض یک هفته پس از آن، همه کالاهای لامیدو و فرس به فروش رفت.
یک بار فرس از لامیدو پرسید: چرا یک باره همه اجناس مان به فروش رفت؟ لامیدو جواب داد: چون قبل از هر چیز، روی دل آنها یک قفل زدیم و بعد آنها خریدار درها و قفل های ضد سرقت ما شدند. قفلی که روی دلشان زدیم فقط طمع بود. قبلا آنها می توانستند با هم زندگی کنند به این دلیل همه به اندازه یکسان غذا داشتند. اما بعد از نقشه ما چون دیدند غذاهای متفاوتی دارند، دیگر نمی خواستند داراییشان را با دیگران شریک شوند.
طبقه بندی: داستان،