یکشنبه 13 دی 1388
به بهانه آغاز سال نو میلادی 2010
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید
:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
خوشبخت ترین آدمها كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد.
دوشنبه 26 مرداد 1388
انا لله و انا الیه راجعون 
به اطلاع همه دوستان و همراهان رهیار میرساند که ظهر دیروز مرحوم .... که مانع پیشرفت شما و دیگر دوستان در زندگیشان بود درگذشت.
برای خواندن مشخصات فرد مزبور و همچنین شرح ماوقع و دیدن زمان و مکان تشییع جنازه آن مرحوم به ادامه مطلب توجه بفرمایید.
ادامه مطلب
سه شنبه 15 اردیبهشت 1388
داستان خانه اهریمنی
چند روز پیش یک کتاب داستان بدستم رسید بنام خانه اهریمنی نوشته اناتولی دنپروف و وقتی نام مترجم اون یعنی استاد ریاضیات ایران جناب دکتر پرویز شهریاری رو دیدم بنظرم اومد که حتما این کتاب ارتباطی به ریاضی داشته که استاد وقت خودش رو برای ترجمه اون گذاشته،بعد از خوندن داستان فهمیدم که حدسم درست بوده
.
پس اگر شما هم علاقه مند به ریاضیات و خواندن داستانی جذاب و مهیج درباره حوادثی که بر سر ریاضیدان قهرمان قصه میاید هستید پس پیشنهاد میکنم این کتاب 46 صفحه ای رو دانلود کنید و لحظاتی رو با خوندن اون سرگرم شوید.
تذکر:برای دانلود کتاب روی لینک راست کلیک کرده و گزینه Save Target As رو انتخاب کنید.
نام کتاب: خانه اهریمنی
نویسنده: آناتولی دنپروف
مترجم:پرویز شهریاری
حجم کتاب: 436کیلوبایت
نوع فایل:pdf (برای خواندن کتاب احتیاج به برنامه آکروبات دارید)
دوشنبه 7 بهمن 1387
رژیم غذایی میمون ها 
روزی گروهی از میمون ها تصمیم گرفتند که به مدت یک روز رژیم غذایی بگیرند.
یک میمون کوچک پیشنهادی کرد
: "قبل از این که این کار عظیم را شروع کنیم، فکر می کنم باید غذاهایی را که پس از تمام شدن رژیم غذایی می خوریم، آماده کنیم.".
- "راست می گویی!" میمون ها دیگر با حرف های میمون کوچک موافقت کردند و برای جستجوی غذا به جنگل رفتند. زمانی که همه برگشتند، محوطه زندگی شان پر از موزهای خوشمزه و تازه شد.
میمون کوچک دوباره پیشنهاد کرد:
"فکر می کنم، قبل از آن که رژیم غذائی را شروع کنیم، این موزها را تقسیم کنیم. به این ترتیب فردا دیگر برای تقسیم کردن موزها، وقتمان تلف نمی شود. تصور کنید، در آن موقع چقدر گرسنه خواهیم بود!"
- " درسته! چقدر باهوشی!" میمون ها دوباره موافقت کردند و موزها را یکی یکی تقسیم کرده و هر یک از آنها سهم خود را گرفت.
کمی بعد میمون کوچک دوباره گفت:
.......... (بقیه داستان در ادامه مطلب)
ادامه مطلب
جمعه 24 آبان 1387
شنبه 6 مهر 1387
کسی که بیش تر از همه دوستمان دارد، کم ترین توقع را از ما دارد 
وقتی که همسرم حامله بود، هر روز آرزو می کرد که بچه مان باهوش و خوشــــــ گل و با استعداد باشد. رنگ پوستش سفید، چشمانش روشن و درشت و هوشش هم کمتر از یک نابغه نباشد. اما هر چه شکمش بزرگ تر می شد، توقعاتش روز به روز کمتر می شد.
تا این که وقتی در بیمارستان به اتاق زایمان می رسید، دستم را گرفت و گفت: حالا فقط یک توقع دارم. فقط می خواهم بچه مان سالم باشد. اگر فقط سالم باشد، دنیای من کامل می شود.
دکتر با خنده به من گفت: این آروزی همه مادرها است. همه آنها در اوایل برای بچه های خود زیباترین توقع ها را دارند و در آخر، همه آروزهایشان به همین توقع ساده تبدیل می شود. ببین هدف مادرها همین قدر پایین است.
وقتی برادر بزرگم برای ادامه تحصیل به آمریکا می رفت، یک شب پیش از سفرش، همه اعضای خانواده ام برای بدرقه برادرم در خانه مان جمع شدند.
عمویم گفت
: پسرم، در آنجا یک شرکت بزرگ باز کن! خاله ام گفت: غیر از این با یک دختر خوشــــــــــــــــــ گل هم ازدواج کن!

همه داشتند درباره زندگی آینده برادم صحبت می کردند.
اما مادرم فقط به او نگاهی کرد و گفت: حتی اگر هیچ کاری نکنی، پسر من هستی. آرزوی من این است که سالم و خوشحال به وطن بر گردی. همه گفتند: چه آرزوی ساده و کمی است. اما برادرم با شنیدن آن سرش را پایین انداخت و ساکت ماند.
درباره خودم، بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، نمی خواستم دوران جوانی ام را با خواندن روزنامه و صحبت با دیگران در دفتر کار هدر دهم. تصمیم گرفتم شغلم را در شهر پکن آغاز کنم. قبل از این که عازم پکن بشوم، مادر غمگینم را دلداری دادم: مامان، روزی که رییس شرکت بشوم، با هم به سفر دور دنیا می رویم. مادرم خندید و گفت: اصلا به این چیزها فکر نکرده ام، فقط فکر می کنم بچه ام روزی بتواند کسی را که او را درک کند و بیشتر از همه او را دوست داشته باشد، پیدا کند و توقع دیگری ندارم.
در شهر پکن، در خانه یک پیر زن اتاقی را اجاره کردم. شوهرش چند سال پیش فوت کرده بود تنها پسر در ژاپن کار می کرد و او روزگار به تنهایی می گذراند. زندگی روزمره برای او سخت بود، اما چشم انتظار و امیدوار به آینده به من می گفت:
روزی که بتوانم با پسرم زندگی کنم، خوشبخت ترین آدم روی زمین خواهم بود.
فکر می کنم، در همه جای دنیا فقط مادرها همین انتظار ساده و کم را دارند. نه در جستجوی سود و شهرت، نه به دنبال ثروتمندی هستند. دل مادرها همیشه بسته به حال فرزندانشان است. اگر ممکن باشد، آنها همه رنج های جهان را در گوشه دستمالشان و سعادت و خوشبختی را در دست بچه هایشان می گذارند. نظر شما چیست؟
کلیه
حقوق این سایت محفوظ است
سایت رهیار پاتوق معلمان ریاضی ،دانش آموزان و دوستداران ریاضی ( راهنمایی و
دبیرستان),معماهای ریاضی ,داستان
,سرگرمی , زندگینامه بزرگان
, دانستنی ها و ترفندهای کامپیوتری می باشد
All Rights Reserved 2005-2009 © www.RahyarMath.ir