یک داستان و یک خاطره از درس ریاضی
وقتی که درس ریاضی با «لبخند» برایم شیرین شد 
 
داستانهای جذاب -رهیارهمیشه با جدول ضرب مشکل داشتم. به هفت که می رسیدم سلول های خاکستری مغزم به خواب زمستانی فرو می رفتند و کارم زار می شد. سخت ترین لحظات زندگی ام اوقاتی بود که ناچار می شدم، جدول ضرب را از بر برای پدرم بگویم.
 آن وقت بود که گوش هایم از شدت ناراحتی زرشکی می شد و دلم پیچ می زد. اما پدر کاری به این حرف ها نداشت و با ابروهای درهم گره شده می پرسید: «هفت، هفت تا !»
 و من که در آن لحظه آرزو می کردم ای کاش جدول ضرب هفت به بعد از برنامه زندگی انسان ها حذف شود. می گفتم: «۳۶ تا»داستان های جذاب و خواندنی -رهیار و با جواب من عصبانیت پدر شدت می گرفت و محکم روی میز می کوبید و تکرار می کرد: «هفت، هفت تا !» و من وحشت زده جواب می دادم: «۶۳ تا» و از عکس العمل پدر می فهمیدم که باز هم خیط شده ام.
داستانهای جذاب -رهیارآن شب هم مثل شب های دیگر باید جدول ضرب تمرین می کردم. آن شب فقط یک فرق با شب های دیگر داشت و آن هم این بود که صبح روز بعد، امتحان ریاضی داشتم. اصولاً در چنین شب هایی اخم های پدر تا زانوهایش آویزان می شد و من از دیدن قیافه اش مثل بید می لرزیدم و توی دلم جدول ضرب را لعنت می کردم که خوشبختی مرا این چنین نابود کرده و تمام فکر و ذکر پدر را به خود مشغول کرده است. از همه بدتر این که به خاطر یاد نگرفتن جدول ضرب، همه اعضای خانواده مرا به چشم یک انسان خنگ نگاه می کردند در حالی که من استعدادهای زیادی داشتم که البته سر امتحان ریاضی هیچ کدامشان به دردم نمی خورد.
پیشنهاد میکنم بقیه این خاطره جذاب و خواندنی رو حتماً بخونید.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان، ریاضیات،
برچسب ها: خاطره ای از درس ریاضی، ریاضی و خنده،

با کلیک روی لوگوی1+ این مطلب را به بقیه علاقه مندان به ریاضی پیشنهاد کنید.ممنون از حمایت شما
نوشته شده در تاریخ جمعه 24 آبان 1387 توسط محسن
حکایت یکی از دوستان چینی رهیار
کسی که بیش تر از همه دوستمان دارد، کم ترین توقع را از ما دارد حکایت یکی از دوستان چینی رهیار
وقتی که همسرم حامله بود، هر روز آرزو می کرد که بچه مان باهوش و خوشــــــ گل و با استعداد باشد. رنگ پوستش سفید، چشمانش روشن و درشت و هوشش هم کمتر از یک نابغه نباشد. اما هر چه شکمش بزرگ تر می شد، توقعاتش روز به روز کمتر می شد.
تا این که وقتی در بیمارستان به اتاق زایمان می رسید، دستم را گرفت و گفت: حالا فقط یک توقع دارم. فقط می خواهم بچه مان سالم باشد. اگر فقط سالم باشد، دنیای من کامل می شود.
دکتر با خنده به من گفت: این آروزی همه مادرها است. همه آنها در اوایل برای بچه های خود زیباترین توقع ها را دارند و در آخر، همه آروزهایشان به همین توقع ساده تبدیل می شود. ببین هدف مادرها همین قدر پایین است.
وقتی برادر بزرگم برای ادامه تحصیل به آمریکا می رفت، یک شب پیش از سفرش، همه اعضای خانواده ام برای بدرقه برادرم در خانه مان جمع شدند.
عمویم گفتحکایت یکی از دوستان چینی رهیار: پسرم، در آنجا یک شرکت بزرگ باز کن!
خاله ام گفت: غیر از این با یک دختر خوشــــــــــــــــــ گل هم ازدواج کن!حکایت یکی از دوستان چینی رهیار حکایت یکی از دوستان چینی رهیار
همه داشتند درباره زندگی آینده برادم صحبت می کردند.
اما مادرم فقط به او نگاهی کرد و گفت: حتی اگر هیچ کاری نکنی، پسر من هستی. آرزوی من این است که سالم و خوشحال به وطن بر گردی. همه گفتند: چه آرزوی ساده و کمی است. اما برادرم با شنیدن آن سرش را پایین انداخت و ساکت ماند.
درباره خودم، بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، نمی خواستم دوران جوانی ام را با خواندن روزنامه و صحبت با دیگران در دفتر کار هدر دهم. تصمیم گرفتم شغلم را در شهر پکن آغاز کنم. قبل از این که عازم پکن بشوم، مادر غمگینم را دلداری دادم: مامان، روزی که رییس شرکت بشوم، با هم به سفر دور دنیا می رویم.
مادرم خندید و گفت: اصلا به این چیزها فکر نکرده ام، فقط فکر می کنم بچه ام روزی بتواند کسی را که او را درک کند و بیشتر از همه او را دوست داشته باشد، پیدا کند و توقع دیگری ندارم.
در شهر پکن، در خانه یک پیر زن اتاقی را اجاره کردم. شوهرش چند سال پیش فوت کرده بود تنها پسر در ژاپن کار می کرد و او روزگار به تنهایی می گذراند. زندگی روزمره برای او سخت بود، اما چشم انتظار و امیدوار به آینده به من می گفت:
روزی که بتوانم با پسرم زندگی کنم، خوشبخت ترین آدم روی زمین خواهم بود.
فکر می کنم، در همه جای دنیا فقط مادرها همین انتظار ساده و کم را دارند. نه در جستجوی سود و شهرت، نه به دنبال ثروتمندی هستند. دل مادرها همیشه بسته به حال فرزندانشان است. اگر ممکن باشد، آنها همه رنج های جهان را در گوشه دستمالشان و سعادت و خوشبختی را در دست بچه هایشان می گذارند.
نظر شما چیست؟




طبقه بندی: داستان،

با کلیک روی لوگوی1+ این مطلب را به بقیه علاقه مندان به ریاضی پیشنهاد کنید.ممنون از حمایت شما
نوشته شده در تاریخ شنبه 6 مهر 1387 توسط محسن
داستان  امروز چه نامی میتواند داشته باشد
لطفاً نام داستان امروز رهیار را شما تعیین کنید داستان های رهیار
داستانهای رهیاردر جزایر قناری اقیانوس آتلانتیک، جزیره کوچکی به نام پاپاتیس وجود دارد. روزی ، دو اسپانیائی به نام های لامیدو و فرس بودند در سفر دریایی شان به طوفان بر می خورند و کشتی آنها در کنار جزیره پاپاتیس متوقف می شود. لامیدو و فرس فروشنده در و قفل ضد سرقت بودند و کشتی آنها هم پر از این کالاها بود.
آن دو نفر بسیار ناراحت شدند و چون دیدند کالاهایش در اثر نفوذ آب دریا به تدریج خراب می شود، تصمیم گرفتند در همان جزیره کوچک، تجارتشان را شروع کنند.
داستانهای رهیاراما هر چه تلاش کردند، بعد از سه روز هیچ مشتری برای کالایشان پیدا نشد. در واقع ساکنان این جزیره اصلا از در استفاده نمی کنند؛ تا چه برسد به قفل. همه لوازم زندگی آنها از جمله غذا و خوراک به طور مساوی توزیع می شود و هر خانواده غذاهای یکسانی می گیرد. آنها به کالاهای لامیدو و فرس نگاه هم نکردند و آنها را رد کردند.
آن دو اسپانیایی در این شرایط بسیار مایوس شدند تا این که روزی لامیدو فکری کرد.
داستانهای رهیارلامیدو و فرس پیش از طلوع خورشید، همه ساکنان جزیره را صدا کردند تا در میدان جمع شوند و بعد شروع به تقسیم ران گوسفند بین آنها کردند. لامیدو به هر کسی که جلوی او می ایستاد، چهار ران گوسفند می داد، اما فرس فقط یک ران گوسفند به مراجعانش می داد.
سه روز گذشت و زندگی مردم جزیره پاپاتیس مثل گذشته آرام می گذشت، تا این که در روز چهارم، بعضی ها پیش لامیدو و فرس آمدند و درباره درها و قفل های ضد سرقت شان سئوال کردند. در عرض یک هفته پس از آن، همه کالاهای لامیدو و فرس به فروش رفت.
داستانهای رهیاریک بار فرس از لامیدو پرسید: چرا یک باره همه اجناس مان به فروش رفت؟
لامیدو جواب داد: چون قبل از هر چیز، روی دل آنها یک قفل زدیم و بعد آنها خریدار درها و قفل های ضد سرقت ما شدند. قفلی که روی دلشان زدیم فقط طمع بود. قبلا آنها می توانستند با هم زندگی کنند به این دلیل همه به اندازه یکسان غذا داشتند. اما بعد از نقشه ما چون دیدند غذاهای متفاوتی دارند، دیگر نمی خواستند داراییشان را با دیگران شریک شوند.





طبقه بندی: داستان،

با کلیک روی لوگوی1+ این مطلب را به بقیه علاقه مندان به ریاضی پیشنهاد کنید.ممنون از حمایت شما
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 مرداد 1387 توسط محسن
داستان و رمان های فارسی
داستان خواندنی (( تله )) کاری از ابوالقاسم حالت
سلام دوستان!و علاقه مندان به داستانهای جذاب و خواندنی رهیار
داستان تله!-ابوالقاسم حالت(رهیار)با توجه به رسیدن فصل تابستون و فرا رسیدن اوقات فراغت به نظرم رسید وقت بیشتری رو دارید که بتونید لحظاتی رو صرف خوندن داستان و حکایات آموزنده و جالب بکنید.به همین خاطر در ادامه کار رهیار سعی میکنم به این مقوله هم بیشتر بپردازم!مگر اینکه شما خواسته دیگری داشته باشید.که در اون صورت میتونید در نظرسنجی رهیار نظراتتون رو منعکس کنید.و امابقیه داستانهای ما هم در اینجاست که میتونید ساعاتی رو با خوندنشون سرگرم بشین!
عنوان داستان: تله!
نویسنده: ابوالقاسم حالت

داستان تله!-ابوالقاسم حالت(رهیار)آمیرزا تقی كه در اصل نقال بود و بعد بقال شد و حالا از اجله‌ی تجار و اجنه‌ی فجار به شمار می‌رود، دختری دارد بیست و هشت ساله كه هنوز شوهر نكرده و اگر به زودی بیخ ریش كسی ماسیده نشود ترشیده خواهد شد.
این خانم وقتی كه بی بزك نیست، پر بدك نیست. دو تا خواستگار پر و پا قرص هم دارد كه اسم یكی "جعفر" است و نام دیگر "كاووس". اینها "فرنگیس" را كه دختر آمیرزا تقی است بیشتر برای ثروت پدرش می‌خواهند، نه برای وجاهت خودش.
داستان تله!-ابوالقاسم حالت(رهیار)آقا میرزا تقی هم خیلی ناقلاست. او می‌خواهد با دخترش تجارت كند. او میل دارد همانقدر كه چند روز پیش از یك گونی زعفران ارزان‌خرید استفاده برد، از عروسی دخترش هم فایده‌ی هنگفتی ببرد. او به هیچ وجه مایل نیست دخترش را به خواستگارهای لات و لوتی امثال كاووس یا جعفر بدهد.او معتقد است كه جنس تا فایده نكند نباید فروخت، ولو اینكه پنجاه سال هم بیخ انبار بماند و بپوسد.
بقیه داستان رو در ادامه مطلب میتونید مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب رو اینجا ببینید

طبقه بندی: داستان،

با کلیک روی لوگوی1+ این مطلب را به بقیه علاقه مندان به ریاضی پیشنهاد کنید.ممنون از حمایت شما
نوشته شده در تاریخ جمعه 14 تیر 1387 توسط محسن
داستان های خواندنی سایت رهیار
گاهی اوقات بلا به سعادت می انجامد!
::.حدود دو قرن پیش از میلاد پیرمردی در ناحیه شمال چین زندگی می کرد.یک روز اسب این پیرمرد گم شد.
::.همسایگان از شنیدن خبر گم شدن اسب او تاسف خوردند و برای ابراز همدردی به منزل وی رفتند،ولی پیرمرد بی آنکه کمترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد گفت:مهم نیست که اسب من گم شده است.شاید این خود حکمتی داشته باشد.
::.همسایه ها از سخنان پیرمرد سخت تعجب بکردند و بازگشتند. پس از گذشت چند ماه اسب گم شده به همراه چند اسب دیگر باز گشت.همسایه ها این خبر را که شنیدند با خوشحالی به منزل پیرمرد رفتند و تبریک گفتند،ولی پیرمرد انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسری گفت...
بقیه این حکایت پندآموز را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب رو اینجا ببینید

طبقه بندی: داستان،

با کلیک روی لوگوی1+ این مطلب را به بقیه علاقه مندان به ریاضی پیشنهاد کنید.ممنون از حمایت شما
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 خرداد 1387 توسط محسن
::. ببخشید ! شما میدونید ویژگیهای معلم در قرن 21 چیه؟؟ .::

امروزه دیگه همه چیز با گذشته فرق كرده! از وضعیت آب و هوا گرفته تا وضعیت موجودات زنده و آدمها و دانش آموزان و اولیائ اونها و جامعه ای كه توی اون زندگی میكنیم.از پیشرفت روز افزون علوم و تكنولوژی تا عوض شدن اخلاقیات و ارزشهای ما انسانها و تربیت ما.و در این بین معلمی هم كه كلید تربیت نسل جوان ما هست نیز تغییر كرده !دیگه مفهوم خوب وبدی یا موفقیت و و تبحر و استادی یك معلم و دبیر و آموزگار هم عوض شده است.(البته نمیتونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه لطفا شما بگین!).
در آستانه قرن بیست و یک اگر میخواهید بدونید یک معلم موفق به کی اطلاق میشه پس لطفا در ادامه همراه ما باشید و مقاله نسبتاً كاملی در این زمینه با عنوان ویژگیهای معلم در قرن 21 رو دریافت كنید.فكر میكنم برای دوستان و سروران فرهنگی و دبیران گرامی كه هر از چند گاهی بر مطالب سایت رهیار نظرات پرارزش خودشون رو مرقوم میفرمایند مفید باشه! بازهم منتظر حضور سبز این عزیزان و نظرات طلاییشون هستم.


ادامه مطلب رو اینجا ببینید

طبقه بندی: داستان،

با کلیک روی لوگوی1+ این مطلب را به بقیه علاقه مندان به ریاضی پیشنهاد کنید.ممنون از حمایت شما
نوشته شده در تاریخ شنبه 11 خرداد 1387 توسط محسن
(تعداد کل صفحات:5) 1 2 3 4 5
تمامی حقوق این سایت محفوظ است.کپی برداری از مطالب بدون اجازه مدیر سایت شرعاً و عرفاً مجاز نمی باشد.