تبلیغات
ریاضی-کامپیوتر-داستان و سرگرمی - مطالب داستان
وبلاگ رهیار پاتوقی برای معلمان و دانش آموزان و علاقه مندان به ریاضی(راهنمایی و دبیرستان)-معماهای ریاضی و سرگرمی و داستان و ترفند های کامپیوتری
درباره رهیار

سایت رهیار را صفحه خانگی خود كنید     به مدیر سایت رهیار ایمیل بزنید !    سایت رهیار را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !


پیغام مدیر : به شما دوست گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این سایت دقایق خوبی را سپری كنید .ازفهرست موضوعات میتوانید برای رسیدن به مطلب مورد علاقه خود استفاده کنید.

مطالب ارائه شده در رهیار  بیشتر بر روی  ریاضیات دوره راهنمایی و دبیرستان متمرکز شده است.نظرات شما میتواند مشوق ما در ادامه راه این سایت ریاضی شود.پس لطفا دریغ نکنید. برای آگاهی از امكانات سایت رهیار  خواهشمندم كه تا آخر صفحه این سایت را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
به نظر شما مطلب بعدی ما كدوم یكی از موارد زیر باشه بهتره؟اگر خواهان بهبود كار رهیار هستیدپس خواهشاً بی تفاوت نباشید!ممنون از شما دوست عزیز






آدرس های دیگر رهیار
صفحات دیگر سایت
آمارسایت :ظاهر و باطن
بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

بازدید های این ماه :

بازدیدهای ماه قبل :

كل بازدیدها :

كل مطالب رهیار :

پند نامه بزرگان
شنبه 31 فروردین 1387
شرایط ازدواج(سراسر طنز و خنده!)نویسنده:کیومرث صابری-گل آقا
داستان ظنز
نام داستان: شرایط ازدواج(سراسر طنز و خنده!Smiley)
نویسنده:کیومرث صابری-گل آقا
این دومین داستان درباره ازدواج هست که براتون گذاشتم اون یکی از آنتوان چخوف بود و این از استاد طنز ایران مرحوم کیومرث صابری(یادش گرامی)هست.امیدوارم خوشتون بیاد!
از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باریدن كرد. به پیاده رو كه رسیدم زمین،‌درست و حسابی سفید شده بود. یقه پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است.
وارد خانه كه شدم مادرم توی حیاط داشت رخت ها را از روی طناب جمع می كرد. از چندین سال پیش، هر وقت برف می بارید، با مادر شوخی می كردم كه:
ـ ننه،‌ "سرمای پیرزن كش" اومد!
امروز هم تا دهان باز كردم همین جمله را بگویم؛ ننه پیشدستی كرد و گفت:
ـ انگار این سرما، سرمای عزب كشه، نیس ننه؟
در خانه ما غیر از من، عزب اوقلی دیگری وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و یكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شیشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خیال رفتم توی نخ دخترهای فامیل.Smiley
(بقیه این داستان طنز رو در ادامه مطلب بخونید)
ادامه مطلب رو اینجا ببینید
ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی
نوشته شده توسط محسن ساعت 06:04 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

 

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه

 

پنجشنبه 22 فروردین 1387
داستان طنزِ:آمریكایی وار -- اثر: آنتوان چخوف
اگر شما هم جزو آندسته افرادی هستید که به Smileyازدواج Smileyفکر میکنید پس از خواندن این اثر آنتوان چخوف غفلت نکنید.
داستان طنزِ:آمریكایی وار
اثر: آنتوان چخوف
نظر به عزمِ راسخی كه بر ایِ اقدام به یك ازدواجِ كاملاًقانونى دارم، و با توجه به این نكته كه هیچ ازدواجی بدونِ مشاركت ِ جنسِ مؤنث امكان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتى و احساسِ رضایتِ كامله از كلیه یِ بیوه گان و دوشیزه گان ِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند
مراتبِ ذیل را موردِ عنایت قرار دهند :
نخست این كه اینجانب یك مرد می باشم . به نظر می رسد كه این امر باید بر ایِ خانم ها و اجدِ كمالِ اهمیت باشد . قَدّم دو آرشین و هشت ورشوك( 1**) است . جوان هستم . هنوز تا ایامِ كهولت زیادفاصله دارم، درست به اندازه ی ِ فاصله ی ِ مرغِ پاچله از عیدِ پطرس . اصل ونسب دار می باشم . زیبانیستم، اما خیلی زشت هم نمی باشم . عدمِ زشتی ام به حدی است كه بارها در تاریكیِ مطلق بااشخاصِ بسیار زیبا عوضى گرفته شده ام .


( بقیه را در ادامه مطلب بخوانید)
ادامه مطلب رو اینجا ببینید
ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی
نوشته شده توسط محسن ساعت 02:04 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

 

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه

 

چهارشنبه 14 فروردین 1387
پندی از شرلوک هلمز به شما! به آسمان نگاه كن و بگو چه می‏بینی؟
پندی از شرلوک هلمز به شما! به آسمان نگاه كن و بگو چه می‏بینی؟
ریاضیات رهیار شرلوك هلمز و دكتر واتسون در سفر بودند و شب را باید در خارج از شهر می‏گذراندند. آنان پس از خوردن شام به چادرشان رفتند و خوابیدند.
چند ساعت بعد هلمز بیدار شد و با زدن آرنج به پهلوی دوست وفادارش او را بیدار كرد و گفت:
واتسون به آسمان نگاه كن و بگو چه می‏بینی؟
ریاضیات رهیارواتسون: میلیون‏‏ها میلیون ستاره می‏بینم.
ریاضیات رهیارهلمز: دیدن این همه ستاره به توچه می‏گوید؟
ریاضیات رهیارواتسون پس از كمی تفكر گفت: از جنبه اخترشناسی به من می گوید كه میلیون‏ها كهكشان و میلیاردها سیاره در جهان وجود دارد. از نظر طالع‏بینی به من می‏گوید كه زحل در برج اسد است.
از نظر زمان‏سنجی استنتاج بنده این است كه ساعت تقریبا 3 و ربع است. از جنبه الهیات می‏بینم كه خداوند قادر متعال است وما حقیر و ناچیزیم. از نظر هواشناسی هم حدس می‏زنم كه فردا روز قشنگی خواهد بود. به نظر شما ستاره‏ها چه می‏ گوید؟
ریاضیات رهیارهلمز گفت: واتسون كم عقل!Smiley دزدها چادرمان را دزدیده‏اند!Smiley

نتیجه اخلاقی این داستان چی میتونه باشه؟خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم شاید باهم هم نظر بودیم!
ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی
نوشته شده توسط محسن ساعت 04:04 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

 

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه

 

دوشنبه 12 فروردین 1387
علاقه مندان به داستانهای پلیسی بشتابید!!!کتاب زندگینامه آگاتا کریستی
علاقه مندان به داستانهای پلیسی بشتابید!!!کتاب زندگینامه آگاتا کریستی

اگه سریال خانم مارپل یادتون باشه که از تلویزیون چند سال پیش پخش میشد یا کارآگاه پوآرو با اون سیبیل های واکس زده اشSmiley که طرفدارهای خودش رو داشت.باید عرض کنم که داستان اون رو خانم آگاتا کریستی نوشته بود و اگه بیشتر میخواین درمورد این خانم بدونید بهتره زندگینامه اونرو که خیلی هم جالبه یکبار بخونید،مطمئنم خوشتون میاد.

کتاب با فرمت پی دی اف هست و احتیاج به برنامه آکروبات ریدر برای خوندنش دارین.

دریافت کتاب زندگینامه آگاتا کریستی

دریافت کتاب

Agatha Christie’s Biography E-Book

منتظر نظراتتون راجع به این قبیل پست ها هستم!که باز هم بذارم یا نه؟

ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی
نوشته شده توسط محسن ساعت 02:03 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

 

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه

 

سه شنبه 6 فروردین 1387
داستان جذاب و خواندنی سمنو پزان از جلال آل احمد
توی ایام عید که تعطیلید بیشتر وقت دارید و شاید دوست داشته باشید که یک داستان جالب هم بخونید و لحظاتی رو سر گرم باشیدSmileyپس پیشنهاد میکنم این داستان رو حتما بخونید!

نام داستان:سمنو پزان
نویسنده :جلال آل احمد
دود همه حیاط را گرفته بود و جنجال و بیابرو بیش از همه سال بود.زن ها
ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه كرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را
بخوابانند.مردها را از خانه بیرون كرده بودند تا بتوانند چادرهایشان را از سر
بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی این طرف و آن طرف بدوند.داد و بی داد
بچه ها كه نحس شده بودند و خودشان نمی دانستند كه خوابشان می آید-سروصدای ظرف هایی كه جابه جا می كردند-و برو بیای زن های همسایه كه به كمك آمده بودند و ترق و توروق كفش تخته ای سكینه ، كلفت خانه-كه دیگران هیچ امتیازی بر او نداشتند-همه این سروصداها از لب بام هم بالاتر می رفت و همراه دود دمه ای كه در آن بعدازظهراز همه فضای حیاط برمی خاست، به یاد تمام اهل محل می آورد كه خانه حاج عباس قلی آقا نذری می پزند.و آن هم سمنوی نذری .چون ایام فاطمیه بود و سمنو نذر خاص زن حاجی بود.
مریم خانم ، زن حاج عباس قلی آقا ، سنگین و گوشتالو، باپاهای كوتاه و آستین های بالازده اش غل می خورد و می رفت و می آمد.یك پایش توی آشپزخانه بود كه
از كف حیاط پنج پله می رفت و یك پایش توی اتاق زاویه و انبار و یك پایش پای
سماور .بااین كه همه كارش ترتیب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور
ظرف ها كرده بود و رقیه اش راكه كوچك تر بود،پای سماور نشانده بود و خودش هم
مامور آشپزخانه بود،...با همه این دلش نمی آمد دخترها را تنها بگذارد.این
بود كه........
ادامه داستان رو میتونید در ادامه مطلب بخونید
ادامه مطلب رو اینجا ببینید
ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی
نوشته شده توسط محسن ساعت 10:03 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

 

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه

 

دوشنبه 13 اسفند 1386
به نظرشما چه نتیجه اخلاقی از این روایت میشه گرفت؟
یک روایت قدیمی
سلام بچه ها در چه حالین؟روزگار بر وفق مرادتون میگذره؟!
امروز یک روایت قدیمی رو براتون نقل میکنم .خوب بخونیدش و بگین به نظرشما چه نتیجه اخلاقی ازش میشه گرفت؟!
در شهرى ، مسجدى بود و آن مسجد را مؤ ذنى كه بس ناخوش آواز بود . مسلمانان ، او را از گفتن اذان باز مى داشتند؛ اما او به اذان خود اعتقادى سخت داشت و ترك آن را، روا نمى شمرد.
روزى در مسجد نشسته بود و وقت نماز را انتظار مى كشید تا بر مناره رود، و بانگ اذان در شهر افكند . ناگاه مردى روى به جانب او كرد. نزدش آمد و نشست . گفت : مؤ ذن این مسجد تویى ؟
گفت : آرى .
گفت : هر صبح و ظهر و شام ، تو از این مسجد، اذان مى گویى ؟
گفت : آرى .
گفت : این هدایا، از آن تو است . پس جامه اى نو و چند هدیه دیگر بدو داد. مؤ ذن گفت : این هدایا از بهر چیست ؟Smiley
مرد گفت : ما به دین شما نیستیم و آیین دگرى داریم . مرا در خانه دخترى است بالغ و عاقل كه چندى است میل اسلام كرده است . هر چه او را نصیحت مى گفتم ، سود نداشت . عالمان بسیارى از دین خود، نزد او آوردم تا پندش دهند و او را به حجت و موعظه ، از اسلام برگردانند؛ سودى نمى كرد. چنین بود كه تا روزى صداى تو را شنید. از خواهرش پرسید كه این صداى نامطبوع چیست و از كجا است كه من در همه عمر، چنین آواز زشتى از دیر و كلیسا نشنیده ام ؟ خواهرش گفت كه این بانگ اذان است و اعلام وقت نماز مسلمانان . باورش نیامد . از دیگرى پرسید. او نیز همین را گفت . چون یقین گشتش كه این بانگ از مسجد مسلمانان است ، از مسلمانى دلش ‍ سرد شد . من نیز كه پدر اویم از تشویش و عذاب رستم و بر خود واجب كردم كه صاحب این بانگ را سپاس ها گویم و هدیه ها دهم . اگر بیش از این داشتم ، بیش از اینت مى دادم .Smiley
ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی
نوشته شده توسط محسن ساعت 02:03 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

 

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه