نام داستان : بچّه مردم
نویسنده: جلال آل احمد
خوب من چه می توانستم بكنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه كهمال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بودبچه را بگیرد.
اگر كس دیگری جای من بود ، چه می كرد؟ خوب من هم می بایست زندگی می كردم.اگر این شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میكردم؟ناچار بودم بچه رایك جوری سر به نیست كنم . یك زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غیر از این چیزدیگری به فكرش نمی رسید.نه جایی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم .
می دانستم می شود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد.
ولی از كجا كه بچه مرا قبول می كردند؟از كجا می توانستم حتم داشته باشم كه
معطلم نكنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از كجا؟
می دانستم می شود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد.
ولی از كجا كه بچه مرا قبول می كردند؟از كجا می توانستم حتم داشته باشم كه
معطلم نكنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از كجا؟

ادامه داستان بچه مردم رو در ادامه مطلب
براتون نوشتم لطفا همراه باشیدادامه مطلب رو اینجا ببینید
طبقه بندی: داستان،
خواندن این داستان جذاب رو به همه تون توصیه میکنم! پس در ادامه مطلب
)
ازدواج
دزدها چادرمان را دزدیدهاند!

