توی ایام عید که تعطیلید بیشتر وقت دارید و شاید دوست داشته باشید که یک داستان جالب هم بخونید و لحظاتی رو سر گرم باشیدSmileyپس پیشنهاد میکنم این داستان رو حتما بخونید!

نام داستان:سمنو پزان
نویسنده :جلال آل احمد
دود همه حیاط را گرفته بود و جنجال و بیابرو بیش از همه سال بود.زن ها
ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه كرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را
بخوابانند.مردها را از خانه بیرون كرده بودند تا بتوانند چادرهایشان را از سر
بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی این طرف و آن طرف بدوند.داد و بی داد
بچه ها كه نحس شده بودند و خودشان نمی دانستند كه خوابشان می آید-سروصدای ظرف هایی كه جابه جا می كردند-و برو بیای زن های همسایه كه به كمك آمده بودند و ترق و توروق كفش تخته ای سكینه ، كلفت خانه-كه دیگران هیچ امتیازی بر او نداشتند-همه این سروصداها از لب بام هم بالاتر می رفت و همراه دود دمه ای كه در آن بعدازظهراز همه فضای حیاط برمی خاست، به یاد تمام اهل محل می آورد كه خانه حاج عباس قلی آقا نذری می پزند.و آن هم سمنوی نذری .چون ایام فاطمیه بود و سمنو نذر خاص زن حاجی بود.
مریم خانم ، زن حاج عباس قلی آقا ، سنگین و گوشتالو، باپاهای كوتاه و آستین های بالازده اش غل می خورد و می رفت و می آمد.یك پایش توی آشپزخانه بود كه
از كف حیاط پنج پله می رفت و یك پایش توی اتاق زاویه و انبار و یك پایش پای
سماور .بااین كه همه كارش ترتیب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور
ظرف ها كرده بود و رقیه اش راكه كوچك تر بود،پای سماور نشانده بود و خودش هم
مامور آشپزخانه بود،...با همه این دلش نمی آمد دخترها را تنها بگذارد.این
بود كه........
ادامه داستان رو میتونید در ادامه مطلب بخونید


ادامه مطلب رو اینجا ببینید

طبقه بندی: داستان،

با کلیک روی لوگوی1+ این مطلب را به بقیه علاقه مندان به ریاضی پیشنهاد کنید.ممنون از حمایت شما
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 فروردین 1387 توسط محسن
یک روایت قدیمی
سلام بچه ها در چه حالین؟روزگار بر وفق مرادتون میگذره؟!
امروز یک روایت قدیمی رو براتون نقل میکنم .خوب بخونیدش و بگین به نظرشما چه نتیجه اخلاقی ازش میشه گرفت؟!
در شهرى ، مسجدى بود و آن مسجد را مؤ ذنى كه بس ناخوش آواز بود . مسلمانان ، او را از گفتن اذان باز مى داشتند؛ اما او به اذان خود اعتقادى سخت داشت و ترك آن را، روا نمى شمرد.
روزى در مسجد نشسته بود و وقت نماز را انتظار مى كشید تا بر مناره رود، و بانگ اذان در شهر افكند . ناگاه مردى روى به جانب او كرد. نزدش آمد و نشست . گفت : مؤ ذن این مسجد تویى ؟
گفت : آرى .
گفت : هر صبح و ظهر و شام ، تو از این مسجد، اذان مى گویى ؟
گفت : آرى .
گفت : این هدایا، از آن تو است . پس جامه اى نو و چند هدیه دیگر بدو داد. مؤ ذن گفت : این هدایا از بهر چیست ؟Smiley
مرد گفت : ما به دین شما نیستیم و آیین دگرى داریم . مرا در خانه دخترى است بالغ و عاقل كه چندى است میل اسلام كرده است . هر چه او را نصیحت مى گفتم ، سود نداشت . عالمان بسیارى از دین خود، نزد او آوردم تا پندش دهند و او را به حجت و موعظه ، از اسلام برگردانند؛ سودى نمى كرد. چنین بود كه تا روزى صداى تو را شنید. از خواهرش پرسید كه این صداى نامطبوع چیست و از كجا است كه من در همه عمر، چنین آواز زشتى از دیر و كلیسا نشنیده ام ؟ خواهرش گفت كه این بانگ اذان است و اعلام وقت نماز مسلمانان . باورش نیامد . از دیگرى پرسید. او نیز همین را گفت . چون یقین گشتش كه این بانگ از مسجد مسلمانان است ، از مسلمانى دلش ‍ سرد شد . من نیز كه پدر اویم از تشویش و عذاب رستم و بر خود واجب كردم كه صاحب این بانگ را سپاس ها گویم و هدیه ها دهم . اگر بیش از این داشتم ، بیش از اینت مى دادم .Smiley




طبقه بندی: داستان،

با کلیک روی لوگوی1+ این مطلب را به بقیه علاقه مندان به ریاضی پیشنهاد کنید.ممنون از حمایت شما
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 اسفند 1386 توسط محسن
داستان های فارسی
نام داستان: مردی كه نفسش را كشت!!
اثری از:صادق هدایت

میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سـیاه، دگمـه هـای انداختـه، شـلوار اتـو زده و كفـش مشكی براق گامهای مرتب بر میداشت و از یكی از كوچـه هـای طـرف سرچشـمه بیـرون میآمـد، از جلـو مسـجد سپهسالار میگذشت، از كوچة صفی علیشاه پیچ میخورد و به مدرسه میرفت .
در میان راه اطراف خودش را نگاه نمیكرد . مثل اینكه فكر او متوجه چیز مخصوصی بود . قیافه ای نجیب و باوقار،چشمهای كوچك، لبهای برجسته و سبیلهای خرمـائی داشـت . ریـش خـودش را همیشـه بـا ماشـین میـزد، خیلـی متواضع و كم حرف بود .
ولی گاهی، طرف غروب از دور هیكل لاغر میرزا حسینعلی را بیرون دروازه میشد تشخیص داد كه دسـتهایش رااز پشت بهم وصل كرده، خیلی آهسته قدم میزد، سرش پائین، پشتش خمید ه، مثل اینكه چیزی را جستجو می كرد، گاهی میایستاد و زمانی زیر لب با خودش حرف میزد .
مدیر مدرسه و سایر معلمان نه از او خوششان میامد و نه بدشان میامد...،
بقیه این داستان را در ادامه مطلبادامه داستان ملاحظه فرمایید.


ادامه مطلب رو اینجا ببینید

طبقه بندی: داستان،

با کلیک روی لوگوی1+ این مطلب را به بقیه علاقه مندان به ریاضی پیشنهاد کنید.ممنون از حمایت شما
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 اسفند 1386 توسط محسن
http://rahyar.mihanblog.com/ داستان فارسی
نام داستانی که امروز براتون گذاشتم هست : بی نام
لللللللللللل نویسنده : صمد بهرنگی
زنك كاسه ای آش كشك با یك تكه نان بیات جلو شوهرش گذاشت و گفت: بگیر كوفت كن! اینو هم با هزار مصیبت تهیه كرده ام.
مردك فكر كرد: پس پول هایی كه امروز صبح بهت دادم چه شد؟
بعد دوباره فكر كرد: از تیغ آفتاب تا تنگ غروب كار و زحمت، چیزی كه بهت می رسد آش كشك با یك تكه نان بیات. خوب باشد!
زنك كمی بالای سر شوهرش ایستاد تا اگر غرولند راه بیندازد سركوفتش بزند. بعد كه دید چیزی نگفت، گرفت و رفت آشپزخانه از خاگینه ای كه پخته بود چشید تا كم شیرین نباشد. مرغ بریانی را كه داشت روی آتش جلز و ولز می كرد جابجا كرد، كدوها را پوست گرفت و توی تابه انداخت. عسل و كره را پهلوی هم تو بشقابی گذاشت و ... سفره ی رنگینی آماده كرد. آنوقت پیش شوهرش آمد كه آش كشك را با نیمی ازتكه نان بیاتش خورده به خمیازه افتاده بود.
زن گفت: یه دیزی می خوام. زود پا می شی میری از دیزی فروش بازار می خری و میاری.
مردك كه هوای خواب شیرین بعد از ناهار به سرش زده بود، پكر شد و زیر لب گفت: نمیشه اینو یه ساعت بعد بخرم؟ تازه این همه دیزی را می خواهی چكار؟ هر روز یه دیزی؛ هر هفته هفت دیزی.
زنك جوابی نداد. به صدای پارس سگی رفت طرف دریچه ای كه از طبقه ی دوم به كوچه باز می شد. نگاهی به كوچه انداخت و به كسی گفت: یه كم صبركن. ذلیل شده هوای خواب به كله ش زده. دارم می فرستمش پی نخود سیاه. خبرت می كنم. در را بست. قیافه ی اخمویی گرفت و گفت: گور بگور شی همسایه بد!
لطفا ادامه این داستان رو در ادامه مطلب داستان بی نام از صمد بهرنگیبخونید.


ادامه مطلب رو اینجا ببینید

طبقه بندی: داستان،

با کلیک روی لوگوی1+ این مطلب را به بقیه علاقه مندان به ریاضی پیشنهاد کنید.ممنون از حمایت شما
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 اسفند 1386 توسط محسن
http://rahyar.mihanblog.com/
ریاضی دوره راهنماییداستان عبرت آموز :حاجی مراد
ریاضی دوره راهنماییاثری از :صادق هدایت
حاجی مراد به چابكی از سكوی دكان پائین جست ، كمر چین قبای بخور خود را تكـان داد ، كمربنـد نقـره اش راسفت كرد ، دستی به ریش حنا بسته خود كشید ، حسن شاگردش را صدا زد با هم دكان را تختـه كردنـد، بعـد ازجیب فراخ خود چهار قران در آورد داد به حسن كه اظهار تشكر كرد و با گامهای بلند سوت ز نان ما بین مردمـیكه در آمد و شد بودند ناپدید گردید . حاجی عبای زردی كه زیر بغلش زده بود انداخت روی دوشـش بـه اطـراف نگاهی كرد ، و سلانه سلانه براه افتاد . هر قدمی كه برمیداشت كفش های نو او غژ غژ صدا میكـرد . در میـان راه بیشتر دكاندارها به او سلام و تعارف میكردند و می گفتند : حاجی سلام ، حـاجی احوالـت چطـور اسـت ؟ حـاجی خدمت نمیرسم ؟ … از این حرفها گوش حاجی پر شده بود . و یك اهمیت مخصوصی به لغت حـا جی میگذاشـت ،
بخودش میبالید و با لبخند بزرگ منشی جواب سلام میگرفت .
این لغت برای او حكم یك لقب را داشت در صورتیكه خودش میدانست كه به مكه نرفته بود، تنها وقتیكه بچه بـود و پدرش مرد ، مادر او مطابق وصیت پدرش خانه و همه دارائی آنها را فروخت ، پول طلا كرد و بنه كن رفتند بـه كربلا . بعد از یكی دو سال پولها خرج شد و به گدائی افتادند، تنها حاجی به هزار زحمت خودش را رسانیده بـود به عمویش در همدان . اتفاقا عموی او مرد و چون وراث دیگری نداشت همه دارائـی او رسـیده بـود بـه حـاجی و چون عمویش در بازار معروف به حاجی بود این لقبهم با دكان بـه او ارث رسـیده بـود . او در ایـن شـهر هـیچ خویش و قومی نداشت ، دو سه بار هم جویای حال مادر و خواهرش كه در كربلا به گدائی افتاده بودند شده بود .
اما از آنها هیچ خبری و اثری پیدا نكرده بود
بقیه این داستان رو براتون در ادامه مطلب داستان حاجی مراد صادق هدایت گذاشتم پیشنهاد میکنم حتما حتما بخونید خیلی جالبه!!


ادامه مطلب رو اینجا ببینید

طبقه بندی: داستان،

با کلیک روی لوگوی1+ این مطلب را به بقیه علاقه مندان به ریاضی پیشنهاد کنید.ممنون از حمایت شما
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 بهمن 1386 توسط محسن
داستان واقعی سرقت از بانک کشاورزی همدان در سال 68
نویسنده :حمید مقیمی
فروردین – 1377 تهران
آخرین ویرایش : اردیبهشت 1385
در بهمن ماه سال 1368 در زیرزمین بانک کشاورزی همدان واقعه ای رخ داد که مانند
یک انفجار بزرگ، لرزش آن به سرعت کوچه ها و خیابانها را درنوردید . خبر جنایتی
هولناک که در آن رئیس بانک کشاورزی همدان به همراه همسر و دو کودک خود و نیز
نگهبان بانک کشته شده و همچنین خبر استقامت، پایمردی و رشادت رئیس بانک در
حفظ و حراست از خزانه بانک . این اخبار سراسر ایران را پشت سر گذاشت و از مرزها هم
عبور کرد .
***
چهار روز قبل از این حادثه، من سربازی خود را بعد از 27 ماه به اتمام رسانده و به
دنبال برگ تصفیه و امضاهای آن به محلهای مختلفی میرفتم و لذا چیزی از آن خبر به
یاد نداشتم، اما دست سرنوشت آینده مرا طوری رقم زد که درست 7 سال بعد، سر خاک
رئیس بانک در باغ بهشت دزفول حاضر باشم....
×بقیه این داستان جذاب در ادامه مطلب آمده است×


ادامه مطلب رو اینجا ببینید

طبقه بندی: داستان،

با کلیک روی لوگوی1+ این مطلب را به بقیه علاقه مندان به ریاضی پیشنهاد کنید.ممنون از حمایت شما
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 بهمن 1386 توسط محسن
(تعداد کل صفحات:5) 1 2 3 4 5
تمامی حقوق این سایت محفوظ است.کپی برداری از مطالب بدون اجازه مدیر سایت شرعاً و عرفاً مجاز نمی باشد.