
توی ایام عید که تعطیلید بیشتر وقت دارید و شاید دوست داشته باشید که یک داستان جالب هم بخونید و لحظاتی رو سر گرم باشید
پس پیشنهاد میکنم این داستان رو حتما بخونید!
پس پیشنهاد میکنم این داستان رو حتما بخونید!
نام داستان:سمنو پزان
نویسنده :جلال آل احمددود همه حیاط را گرفته بود و جنجال و بیابرو بیش از همه سال بود.زن ها
ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه كرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را
بخوابانند.مردها را از خانه بیرون كرده بودند تا بتوانند چادرهایشان را از سر
بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی این طرف و آن طرف بدوند.داد و بی داد
بچه ها كه نحس شده بودند و خودشان نمی دانستند كه خوابشان می آید-سروصدای ظرف هایی كه جابه جا می كردند-و برو بیای زن های همسایه كه به كمك آمده بودند و ترق و توروق كفش تخته ای سكینه ، كلفت خانه-كه دیگران هیچ امتیازی بر او نداشتند-همه این سروصداها از لب بام هم بالاتر می رفت و همراه دود دمه ای كه در آن بعدازظهراز همه فضای حیاط برمی خاست، به یاد تمام اهل محل می آورد كه خانه حاج عباس قلی آقا نذری می پزند.و آن هم سمنوی نذری .چون ایام فاطمیه بود و سمنو نذر خاص زن حاجی بود.
مریم خانم ، زن حاج عباس قلی آقا ، سنگین و گوشتالو، باپاهای كوتاه و آستین های بالازده اش غل می خورد و می رفت و می آمد.یك پایش توی آشپزخانه بود كه
از كف حیاط پنج پله می رفت و یك پایش توی اتاق زاویه و انبار و یك پایش پای
سماور .بااین كه همه كارش ترتیب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور
ظرف ها كرده بود و رقیه اش راكه كوچك تر بود،پای سماور نشانده بود و خودش هم
مامور آشپزخانه بود،...با همه این دلش نمی آمد دخترها را تنها بگذارد.این
بود كه........
ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه كرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را
بخوابانند.مردها را از خانه بیرون كرده بودند تا بتوانند چادرهایشان را از سر
بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی این طرف و آن طرف بدوند.داد و بی داد
بچه ها كه نحس شده بودند و خودشان نمی دانستند كه خوابشان می آید-سروصدای ظرف هایی كه جابه جا می كردند-و برو بیای زن های همسایه كه به كمك آمده بودند و ترق و توروق كفش تخته ای سكینه ، كلفت خانه-كه دیگران هیچ امتیازی بر او نداشتند-همه این سروصداها از لب بام هم بالاتر می رفت و همراه دود دمه ای كه در آن بعدازظهراز همه فضای حیاط برمی خاست، به یاد تمام اهل محل می آورد كه خانه حاج عباس قلی آقا نذری می پزند.و آن هم سمنوی نذری .چون ایام فاطمیه بود و سمنو نذر خاص زن حاجی بود.
مریم خانم ، زن حاج عباس قلی آقا ، سنگین و گوشتالو، باپاهای كوتاه و آستین های بالازده اش غل می خورد و می رفت و می آمد.یك پایش توی آشپزخانه بود كه
از كف حیاط پنج پله می رفت و یك پایش توی اتاق زاویه و انبار و یك پایش پای
سماور .بااین كه همه كارش ترتیب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور
ظرف ها كرده بود و رقیه اش راكه كوچك تر بود،پای سماور نشانده بود و خودش هم
مامور آشپزخانه بود،...با همه این دلش نمی آمد دخترها را تنها بگذارد.این
بود كه........
ادامه داستان رو میتونید در ادامه مطلب
بخونید
بخونیدادامه مطلب رو اینجا ببینید
طبقه بندی: داستان،





گذاشتم پیشنهاد میکنم حتما حتما بخونید خیلی جالبه!!